هنر خوشنویسی، ادبیات و تاریخ ایران و مقالات سیاسی

‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان. نمایش همه پست‌ها

از خلق به حق چند راه است؟

 


حکایت‌های برگزیده از اسرار التوحید:

از شیخ ما سؤال کردند که از خلق به حق چند راه است؟ به یک روایت گفت: هزار راه بیش است. و به روایت دیگر گفت به عدد هرذره از موجودات راهی است به حق. اما هیچ راه به حق نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به دل مسلمانی رسانی. و ما بدین راه رفتیم واین اختیار کردیم و همه را بدین وصیت میکنیم.

اشتراک:

آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم

 


حکایت: در آن وقت که شیخ ما قدس الله روحه بنشابور شد مدت یکسال استاد امام ابو القاسم قشیری قدس الله روحه شیخ ما را ندید و او را منکر بود . و هر چه بر (زبان) شیخ ابوالقاسم رفتی همچنان با شیخ ما باز گفتندی ، و استاد امام ابوالقاسم به هر وقت از راه انکاری که در خاطر او بود در حق شیخ ما کلمه‌ای بگفتی و خبر به شیخ آوردندی، و شیخ هیچ نگفتی . روزی بر زبان استاد امام رفت که بیش از آن نیست که بوسعید حق سبحانه و تعالی را دوست می دارد و حق سبحانه ما را دوست می دارد. فرق اینست که ما درین راه پیلیم وبوسعید پشه. این خبر را نزديك شيخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت: برو و بنزديك استاد امام شو و بگو که آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم و ما خود درین میان نیستیم . آن درویش بیامد و آن سخن باستاد امام بگفت. استاد امام از آن ساعت باز قول کرد که نیز به ید شیخ ما سخن نگوید، و نگفت تا آنگاه که بمجلس شیخ آمد، و آن داوری با موافقت و الفت بدل گشت  و این حکایت خود نبشته شده است هم در آن وقت.

اشتراک:

داستان ایوب از نظر قرآن


 داستان ایوب از نظر قرآن: در قرآن کریم از داستان آن جناب به جز این نیامده که: خدای تعالی او را به ناراحتی جسمی و به داغ فرزندان مبتلا نمود و سپس، هم عافیتش داد و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وی برگردانید و این کار را به مقتضای رحمت خودکرد و به این منظور کرد تا سرگذشت او مایه تذکر عابدان باشد.
اشتراک:

دیدار ابوعلی سینا و بوسعید


 حکایت:  یك روز شیخ ما ابوسعید قدس الله روحه العزيز در نشابور مجلس میگفت . خواجه ابو علی سینا" رحمة الله عليه از در خانقاه شیخ در آمد. و ایشان هردو پیش از آن یکدیگر را ندیده بودند، اگرچه میان ایشان مکاتبت بود.
اشتراک:

شیخ ابو سعید ابوالخیر و اسرار حق

 

حکایت:  روزی یکی بنزديك شیخ ما آمد و گفت ای شیخ ! آمده‌ام تا از اسرار حق چیزی با من بگویی . شیخ گفت باز گرد تا فردا بامداد و فردا باز آی. آن مرد برفت . شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر آن حقه را محکم کردند. دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت آنچه وعده کرده ای بگوی . شیخ بفرمود تا آن حقه را بوی دادند، و گفت زینهار تا سر این حقه بازنکنی! آن مرد آن حقه را بستد و برفت . چون بخانه رفت سودای آنش بگرفت که آیا درین حقه چه سر است؟ بسیار جهد کرد  تاخویشتن نگاه دارد. صبرش نبود سر حقه باز کرد. موش بیرون جست و برفت . آن مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ ! من از تو سر خدای خواستم تو موشی در حقه کردی و بمن دادی . شیخ گفت ای درویش! ما موشی در حقه بتو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت خویش رابحق تعالی چون توانی نگاه داشت؛ و سر حق را با تو چون گویم که نگاه نتوانی داشت.

حکایت:  شیخ مارا گفتند که فلان کس بر روی آب میرود . گفت سهل است چغزی و صعوه ای نیز بر روی آب میرود . گفتند:  فلان کس در هوا  میپرد گفت: زغن و مگس نیز در هوا میبرد . گفتند:  فلان کس در يك لحظه از شهری به شهری میرود. شیخ گفت: شبطان نیز در یك نفس از مشرق به مغرب میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق سند و داد کند و زن خواهد و با خلق در آمیزد و يك لحظه از خدای غافل نباشد.

برگرفته از کتاب اسرار التوحید شیخ ابوسعید ابوالخیر

تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی


اشتراک:

سبب توبه‌ی شیخ عطار

 


جامی در نفحات الانس میگوید: سبب توبه‌ی وی آن بودکه روزی در دکان عطاری مشغول و مشعوف معامله بود. درویشی به آنجا رسید و چند بار شیئألله گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنان که تو خواهی مرد.

اشتراک:

حکایت ابلیس و آدم


 ابلیس به پنج چیز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بی نیازی است و آدم بر عکس او به پنج چیز مستحق کرامت و نور هدایت است!

ابلیس به گناه خویش اعتراف نکرد و کبر او مانع شد.  ولی آدم به گناه خویش اعتراف و به عجز خود اقرار کرد.

اشتراک:

لطیفه ‌ـ موسی و خودبینی


لطیفه: موسی چون در کوه طور خود را هم سخن با خدا دید و کوه ‌از عزت خداوند دارای عقیق شد! موسی را نظر با خود آمد که چون من کیست؟ که خدای بی واسطه با من سخن گوید! و کوه قدمگاه من عقیق گردد!

اشتراک:

تفاوت میان دو رضایت

 

کسی از شبلی پرسید: زکات ۲۰۰ دینار چند دینار است؟ گفت: از آن خود می پرسی یا از آن من؟ گفت مگر زکات دادن من و تو فرق دارد؟ گفت اگر تو دهی زکات آن پنج دینار است و اگر من دهم همه دویست دینار است. !! 

اشتراک:

خلق را تقليدشان برباد داد - حکایتی از مثنوی

 


در مثنوي مولوي داستان صوفي يي آمده است كه خسته از راه دراز به خانقاهي رسيد و خر خود را به خادم خانقاه سپرد و خود به محفل صوفيان پيوست. صوفيان كه تنگدست و بي چيز بودند، خر صوفي را بي درنگ فروختند و  از بهاي آن غذايي فراهم آوردند و  بساطي گستردند و شمعي افروختند و سماعي آراستند. به گونه يي كه از دود مطبخ و گرد پاي كوفتن: «خانقه تا سقف شد پر دود و گَرد».

اشتراک:

عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود

 

دفتر اول

پادشاه قدرتمند و توانايي، روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت، در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد، پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور، پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند، و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است، اگر او درمان نشود، من هم خواهم مرد.
اشتراک:

حكایت مؤذن زشت آواز از مثنوی


مولوی در دفتر پنجم مثنوی می‌گوید: مؤذنی آواز گوش‌خراشی داشت و شب  و روز گلوی خود را می‌دریدی و خواب خوش را بر مردمان حرام کرده بود. خواص و  عوام از او گرفتار دردٍ سر شده و کودکان در جامه‌ی خواب‌ترسان گشته بودند!
اشتراک:

جوانمردی از زبان ابوسعید ابوالخیر

شیخ ما ( ابوسعید ) قدس الله روحه العزیزـ روزی در حمام بود. درویشی شیخ را خدمت می‌کرد. و دست بر پشت شیخ می‌نهاد و شوخ بر بازوی شیخ جمع می‌کرد چنانک رسم قایمان گرمابه باشد.

اشتراک:

لطیفه عرفانی

فرعون چهارصد سال دعوی خدایی کرد و سر از بندگی بیرون برد. خداوند او را در آن شوخی و سرکشی فرا گذاشت و عذاب نفرستاد. نه آنکه با وی می‌نتوانست یا در کشور می‌دربایست! نه!

اشتراک:

حکایت گفتگوی حضرت ابراهیم با خدا


 

و اذ ابتلی ابراهیم...: اما ابتلای خلیلی به ذبح فرزند! گویند  خلیل یکبار در جمال اسمعیل نظاره کرد و توجهی در او پدید آمد و تیغ جمال او دل خلیل را مجروح ساخت! خطاب آمد ای خلیل! ما تو را از رومیان آزری نگاه داشتیم تا نظاره ي روی اسمعیل کنی؟

اشتراک:

توبه‌ی شیخ عطار نیشابوری

 

اما سبب توبه شیخ آن بود که پدر او، عطاری عظیم و با قدر و رونق بود و بعد از وفات پدر، او به همان طریق به عطاری مشغول بودی و دکان آراسته داشتی.

اشتراک:

حکایت موسی و بنی اسرائیل


شیخ ما گفت: وحی آمد به موسی علیه السلام که بنی اسرائیل را بگو که بهترین کس از میانه‌ی خویش اختیار کنید. هزار کس اختیار کردند. وحی آمد که از این هزار بهترین اختیار کنید. صد بدر کردند.

اشتراک:

حکایت ابوسعید ابوالخیر

 


یحیی ماوراءالنهری از سفر حج بازگشته بود. به زیارت بوسعید آمد. شیخ گفت:
اشتراک:

راست باز و پاک باز و امیر باش

 


آورده‌اند که شبخ ما ابو سعید روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او به بازار فرو میراند. جمعی وْرنایان می‌آمدند برهنه! هر یکی اٍزار پای چرمین پوشیده و یکی را برگردن گرفته می‌آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که این کیست؟ گفتند: امیر مْغامران است. شیخ او را گفت که این امیری به چه یافتی؟ گفت: ای شیخ! به راست باختن و پاک باختن! شیخ نعره‌ای بزد و گفت: راست باز و پاک باز امیر باش.!

اشتراک:

حکایت لیلی و مجنون




        نوشته‌اند: مجنون روزی نقش لیلی را بر دیوار دید. شیفته‌ی او گشت! هفت شبانه روز درمشاهده‌ی آن نقش بنشست؛ که هیچ غذا نخورد. کسی گفتش: ای مجنون؛ چگونه هفت شبانه روز بی غذا به سر آوردی؟ گفت: ای بیچاره، کسی را کش با نام دوست خوش بود طعام و شرابش کجا یاد آید؟

اشتراک:

پربیننده‌ترین مطالب

Featured Post

۲مرداد ۱۳۷۹ درگذشت احمد شاملو شاعر شاعران خورشید درخشان آسمان ادب ایران

  احمد شاملو ( ۲۱ آذر ۱۳۰۴ – ۲ مرداد ۱۳۷۹) متخلص به الف. بامداد و الف. صبح، شاعر، فیلم‌ساز، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس و از ...

Advertisement

Main Ad

جدیدترین مطالب