ابوسعيد ابوالخير (تولّد: اول محرّم ۳۵۷هجري= ۷دسامبر ۹۶۷ميلادي) از نخستين چهرههاي برجستهٌ عرفان ايراني است.
چند حکایت از شیخ ابوسعید ابی الخیر
ابوسعيد ابوالخير (تولّد: اول محرّم ۳۵۷هجري= ۷دسامبر ۹۶۷ميلادي) از نخستين چهرههاي برجستهٌ عرفان ايراني است.
از خلق به حق چند راه است؟
حکایتهای برگزیده از اسرار التوحید:
از شیخ ما سؤال کردند که از خلق به حق چند راه است؟ به یک روایت گفت: هزار راه بیش است. و به روایت دیگر گفت به عدد هرذره از موجودات راهی است به حق. اما هیچ راه به حق نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به دل مسلمانی رسانی. و ما بدین راه رفتیم واین اختیار کردیم و همه را بدین وصیت میکنیم.
آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم
حکایت: در آن وقت که شیخ ما قدس الله روحه بنشابور شد مدت یکسال استاد امام ابو القاسم قشیری قدس الله روحه شیخ ما را ندید و او را منکر بود . و هر چه بر (زبان) شیخ ابوالقاسم رفتی همچنان با شیخ ما باز گفتندی ، و استاد امام ابوالقاسم به هر وقت از راه انکاری که در خاطر او بود در حق شیخ ما کلمهای بگفتی و خبر به شیخ آوردندی، و شیخ هیچ نگفتی . روزی بر زبان استاد امام رفت که بیش از آن نیست که بوسعید حق سبحانه و تعالی را دوست می دارد و حق سبحانه ما را دوست می دارد. فرق اینست که ما درین راه پیلیم وبوسعید پشه. این خبر را نزديك شيخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت: برو و بنزديك استاد امام شو و بگو که آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم و ما خود درین میان نیستیم . آن درویش بیامد و آن سخن باستاد امام بگفت. استاد امام از آن ساعت باز قول کرد که نیز به ید شیخ ما سخن نگوید، و نگفت تا آنگاه که بمجلس شیخ آمد، و آن داوری با موافقت و الفت بدل گشت و این حکایت خود نبشته شده است هم در آن وقت.
دیدار ابوعلی سینا و بوسعید
حکایت سلیمان نبی - دفتر چهارم مثنوی معنوی
مثنوی معنوی ،دفتر چهارم
گويند كه روزى سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که مردی سراسیمه از در درآمد. سلام کرد و بر دامن سلیمان چنگ انداخت که به دادم برس. سلیمان با تعجب به چهره آن مرد نگریست و دید که روی آن مرد از پریشان حالی زرد شده و از شدت ترس می لرزد.
حکایت عابدی در بنی اسرائیل
شیخ ابو سعید ابوالخیر و اسرار حق
حکایت: روزی یکی بنزديك شیخ ما آمد و گفت ای شیخ ! آمدهام
تا از اسرار حق چیزی با من بگویی . شیخ گفت باز گرد تا فردا بامداد و فردا باز آی.
آن مرد برفت . شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر آن حقه را
محکم کردند. دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت آنچه وعده کرده ای بگوی . شیخ بفرمود تا
آن حقه را بوی دادند، و گفت زینهار تا سر این حقه بازنکنی! آن مرد آن حقه را بستد
و برفت . چون بخانه رفت سودای آنش بگرفت که آیا درین حقه چه سر است؟ بسیار جهد کرد
تاخویشتن نگاه دارد. صبرش نبود سر حقه باز
کرد. موش بیرون جست و برفت . آن مرد پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ ! من از تو سر خدای
خواستم تو موشی در حقه کردی و بمن دادی . شیخ گفت ای درویش! ما موشی در حقه بتو
دادیم تو پنهان نتوانستی داشت خویش رابحق تعالی چون توانی نگاه داشت؛ و سر حق را با
تو چون گویم که نگاه نتوانی داشت.
حکایت: شیخ مارا گفتند که
فلان کس بر روی آب میرود . گفت سهل است چغزی و صعوه ای نیز بر روی آب میرود .
گفتند: فلان کس در هوا میپرد گفت: زغن
و مگس نیز در هوا میبرد . گفتند: فلان کس
در يك لحظه از شهری به شهری میرود. شیخ گفت: شبطان نیز در یك نفس از مشرق به مغرب
میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و
برخیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق سند و داد کند و
زن خواهد و با خلق در آمیزد و يك لحظه از خدای غافل نباشد.
برگرفته از کتاب اسرار التوحید شیخ ابوسعید ابوالخیر
تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی
سبب توبهی شیخ عطار
حکایت ابلیس و آدم
ابلیس به پنج چیز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بی نیازی است و آدم بر عکس او به پنج چیز مستحق کرامت و نور هدایت است!
ابلیس به گناه خویش اعتراف نکرد و کبر او مانع شد. ولی آدم به گناه خویش اعتراف و به عجز خود اقرار کرد.
لطیفه ـ موسی و خودبینی
لطیفه: موسی چون در کوه طور خود را هم سخن با خدا دید و کوه از عزت خداوند دارای عقیق شد! موسی را نظر با خود آمد که چون من کیست؟ که خدای بی واسطه با من سخن گوید! و کوه قدمگاه من عقیق گردد!
تفاوت میان دو رضایت
کسی از شبلی پرسید: زکات ۲۰۰ دینار چند دینار است؟ گفت: از آن خود می پرسی یا از آن من؟ گفت مگر زکات دادن من و تو فرق دارد؟ گفت اگر تو دهی زکات آن پنج دینار است و اگر من دهم همه دویست دینار است. !!
خلق را تقليدشان برباد داد - حکایتی از مثنوی
در مثنوي مولوي داستان صوفي يي آمده است كه خسته از راه دراز به خانقاهي رسيد و خر خود را به خادم خانقاه سپرد و خود به محفل صوفيان پيوست. صوفيان كه تنگدست و بي چيز بودند، خر صوفي را بي درنگ فروختند و از بهاي آن غذايي فراهم آوردند و بساطي گستردند و شمعي افروختند و سماعي آراستند. به گونه يي كه از دود مطبخ و گرد پاي كوفتن: «خانقه تا سقف شد پر دود و گَرد».
عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود
دفتر اول
حكایت مؤذن زشت آواز از مثنوی
جوانمردی از زبان ابوسعید ابوالخیر
شیخ ما ( ابوسعید ) قدس الله روحه العزیزـ روزی در حمام بود. درویشی شیخ را خدمت میکرد. و دست بر پشت شیخ مینهاد و شوخ بر بازوی شیخ جمع میکرد چنانک رسم قایمان گرمابه باشد.
لطیفه عرفانی
فرعون چهارصد سال دعوی خدایی کرد و سر از بندگی بیرون برد. خداوند او را در آن شوخی و سرکشی فرا گذاشت و عذاب نفرستاد. نه آنکه با وی مینتوانست یا در کشور میدربایست! نه!
حکایت گفتگوی حضرت ابراهیم با خدا
و اذ ابتلی ابراهیم...: اما ابتلای خلیلی به ذبح فرزند! گویند خلیل یکبار در جمال اسمعیل نظاره کرد و توجهی در او پدید آمد و تیغ جمال او دل خلیل را مجروح ساخت! خطاب آمد ای خلیل! ما تو را از رومیان آزری نگاه داشتیم تا نظاره ي روی اسمعیل کنی؟
توبهی شیخ عطار نیشابوری
اما سبب توبه شیخ آن بود که پدر او، عطاری عظیم و با قدر و رونق بود و بعد از وفات پدر، او به همان طریق به عطاری مشغول بودی و دکان آراسته داشتی.
حکایت موسی و بنی اسرائیل
شیخ ما گفت: وحی آمد به موسی علیه السلام که بنی اسرائیل را بگو که بهترین کس از میانهی خویش اختیار کنید. هزار کس اختیار کردند. وحی آمد که از این هزار بهترین اختیار کنید. صد بدر کردند.



















